من نبودم....
موثثثثاتتتت بود!!!!!!
پيش نوشت:
اي ملعون
آري با توام
همين تو كه ندا را به خاك انداختي
راستي با صداها چه خواهي كرد؟
و شمايل روح خدا پاره كردي
غافل از آنكه روح خدا بلند است
و سهرابها را
و محسنها را
و علي را دست آخر
به خون كشيدي
و نفهميدي كه صدها....
نه هزاران هزار سهراب و محسن و علي برخاستهاند
آري با همين تو
با تو اي ملعون
كه خون خدا را دستآويز فتنهات
و بازيچه اميال بيارزشت نمودي
و مكر كردي
غافل از آنكه خيرالماكريني هست
تو اي ابترالابترين
و اي انكرالمنكرين
پشتم تشنه خنجر توست
بيا بدرّان اين كتف را
اما تمام توانت را براي دريدنش بكار گير
و بدان
كه خنجرت را در سينهات خواهم شكست
و فرياد خواهم زد
هل من ناصرٍ ينصرني؟!
كه خداوند ناصر بيپناهان است.....
نوشتار: (اين نوشته به مناسبت عزاي حسين بن علي كه جانم فداي نامش باد، دو سال پيش، در اربعينش به قلم اين حقير نوشته شد. اكنون سندي است بر ارادت سبز كوچكي چون من بر بزرگي چون او و يادوارهاي است كه امروز معنايي ديگر دارد)
پيامبر خدا كه پرگشود براي رفتن، محيا كرده بود توشه خويش را.... و نيز توشه امتش را براي هزاران هزار سال سفر بيخطر.... هر چند كه ميدانست امت بنياسراييلاش يك شبه گم خواهند كرد توشه هزاران سال سفر را و به لَهلَه خواهند افتاد پس از لختي لاشهخواري به يافتن توشه پاك!
آري! پيامبر پرگشود و بزرگمرد تاريخ ماند كه: «خانهنشيني نتوانست تيغ برنده كلامش كُند كند» و كوثر كه: «زخم قفل در نتوانست شرح صدرش را، حتي اندكي، بكاهد...» و خانداني كه يتيمي از عزتشان نكاست و از كرمشان و قرآن: «كه ملعبه دست نامردمان...نشد!»
و امتي كه لاشه خوردند و لاشه .... تا جگرشان به آتش كشيده شد و پاره پاره شد و عطش جاي آب را به كور هم نشان داد: «خانهاي كه برترين عالم در آن بود...»
پس باز تاب نياورد ريههاي گنديدهشان بوي عطر عزيز او را و نامردمي كردند و بدكينگي و سنگ زدندند و دشنام دادند و خنجر خيانت كشيدند و ...
و كوثر بود كه: «..... نبود!» و بزرگمرد تاريخ كه: «نفرين بر مردانگيشان كرد» و بزرگسرداراني كه: «داغ مادر و برادر... به داغ پدرشان نزديك ميشد» و قرآن كه: «بر سر نيزه.... نشد!»
عاقبت شمشير بر طاق آسمان فرياد كشيد و خون گريست از نغمه رستگاري بزرگمرد تاريخ تا مسلماني ننگي شود بر مسلمانان... كه روزي عزتي بود!
ديگر زمانه، باز خنجر بود و زهر كه بر كرامت كريمترين انسانها ... كه بر كرامت انسانيت انسان بوسه ميزد و ميريخت و خستگي تاريخ از ناشايستگي ما...
و كوثر بود كه: «...نبود!» و بزرگمرد تاريخ كه:«حسرتش جاريتر بود هر زمان» و خانداني و كرامت انسانيت انسان بود كه: «خون رنگ شد... بارها» و عزت انسان كه: «خون گريست!» و قرآن بود كه: «دستاويز تجارت ناكث تاجران... نشد!»
اما اين روزها ستارهها به ياد ميآورند سقوط ديگري كه مسلماني را به قعري پستتر ميكشاند و انسانيت را به تنزلي نو. نامردمان عهد شكستند و سگي پيشه كردند و... نه سگ شريف است! آن پيشه كردند كه جز از بني بشر برنيايد.... و عهدها خواستند از عزيزترين عزت انسان، آنگاه كه خود پيشهشان عهدشكني بود و زمين شرمنده بود و آسمان در حيرت!!
و او، كه خوب ميدانست چاره را، حجت تمام كرد و تابيد بر آخرين روزنههاي نيمهباز خانه عزت بشر كه داشت در لجنزاري عميق فرو ميرفت. پس پا بر سرزميني گذاشت كه نامردي بر او پاي ننهاده بود و پاك بود.
و آنجا وضو ساختند اندك چشمهاي گشوده بشر در معيتش با آب پاك طينت او و نماز گذاردند بر قبلهاي كه ديگر تنها از ايشان بود...
آري! خون خدا در رگهاي او بود تا بدان قلب خشكيده زمين را باز از لذت تپيدن پر كند تا ابد؛ آنچنان كه كسي نتواند بازش دارد باز از تپش ... و چنين كرد...
ميانه رقصي بود آري آن روز! رقص روان پاك انسان بر آسمان با آهنگي كه طنينش غمگين بود و شاد و هم ابدي.... كه در ازل پروردگار ايشان نوشته بود.
و شعري بود از عزت و خون و حماسه كه پرده پرده جان ديوان را دريد.
و حكايتي از جاودانگي...
و اشكهايي كه از چاه تجميع آنها چشمه چشمه خنده روييد براي انسان، تا ابد...
و مسلماني كه ناسزا بود ديگر....
چونان كه هر مذهب ديگري پيش از آن...
و خردمند سرزمين آناهيتا بود، دور از خدايگان دروغين آتشمزاجش...
و ناخداي بحر اعظم بود، به دور از تمسخر دشمنان و خيانت خويشان....
و فرمانرواي خوشالحان بود، با عظمت اسطورهاياش ....
و وارث فرمان زمين، تكيه داده بر عصاي جادويياش....
و بتشكن نخستين بود، آرميده در گلستان صدق خويش...
و شاهزاده خوش سخن مصر بود، رها از نافهمي و نافرماني مردمش ...
و روان پروردگار، ايستاده، بالگشوده و استوار، بر صليب عشق آتشينش،...
و .....
و دليل آفرينش.... با لبخند هميشگياش....
و بزرگمرد تاريخ.... با استواري آرامشبخشش...
و كوثر ... كه چشمه مهر بود... و بود....
و كرامت انسان... كه آرام بود چون پدر....
و ديگر خون خدا بود... ريخته بر زمين... و دريا بود.... بر نيزه.... منزل به منزل....
و عزت انسان... كه در كنار همه خوبيها، در كنار پدر، در كنار مادر، ايستاده، لبخند ميزد. درست مانند روزي كه جدش لبخند ميزد بر زنجيري كه به بهشت ميكشيد انسانها را و ايشان از آن گله ميكردند.
و ضجهاي كه هزار سال است به گوش ميرسد از بيكسي انسان
و مرثيهاي كه هزار سال است بر مسلماني خويش ميخوانيم...
و رودها كه بر سرزمين عراق، هنوز انتظار عباس را مي كشند...
و زخمها كه زينب را ميخواهند...
و عسل كه شرمنده كلام قاسم است...
و ماه كه اكبر را گم كرده است...
و تير كه بوسه بر گلوي اصغر را از ياد نميبرد...
و من در شگفتم: آسمان چرا از هم نميپاشد؟!
پسنوشت:
و باز انسان است اين روزگار
كه خون خويش را سلاح ساخته
و از بيكسي آزرده است
و كرامت حسين را ميجويد
در ميان نامردماني كه حسين را با عين عربده ميزنند....
درختي بود از الفاظ شيرين
سپيد و سرخ و آبي، سبز و رنگين
به گردش دوستاني نغمهپرداز
همه شاعر، نه ... عاشق، اهل پرواز
يكي چون كشتي مواج بر آب
يكي ديگر چو لالايي مهتاب
يكي چون من اسيري قعر چاهي
يكي چون او فريني، پادشاهي
همه شعرش چو نامش بود «قيصر»
درخت دوستي را نامش افسر
و قيصر بود و يك دنيا ترانه
و اشعاري ظريف و عاشقانه
به سر انديشههايي سبز و ميگون
كه پاييزي نشد از دور گردون
چو تابستان گذشت و گشت پاييز
بديدش چرخ باز از شور لبريز
دگر چون چندي از آبان گذر كرد
ستمهاي خزان در او اثر كرد
دل پاكش نياريد اين ستم تاب
چونان پروانهاي شد سوي مهتاب
پريد و دوستان را بازبگذاشت
دگر سوي حبيبش راز بگذاشت
و ما مانديم و گفتاري چنين خُرد
و پاييزي كه ظلمش صبرمان برد
چنين در انتظار سبز گشتن
و يا از خويش و از گردون گذشتن
به ديدارت چه مشتاقاست قيصر
دلي كز زجر ياران گشته پرپر
تو رفتي شعرت اما در دل ماست
و نامت چوب لاي چرخ اينهاست
رفيق اينجا پرستوها اسيرند
اگر از جور صفاكان نميرند
برادر من دلم اينجا گرفتهاست
زمين را خون عاشقها گرفتهاست
نميخواهم من اين آشفتگي را
به دور از عاشقي اين زندگي را
دگر يا خواهم آمد سويت اين بار
و يا خورشيد خواهد بود در كار
پ.ن. وقتي قيصر پريد، من مشغول خواندن شعرش براي دوستي بودم و فرداي آن روز، مرثيهاي از زبان من در رثاي او جاري شد. امسال هم شب سالگرد او، در خواب و بيداري، شعري آمد به خوابم يا خيالم يا انديشهام... نميدانم! خواستم دستي در آن ببرم، اندكي بيآرايمش، اما صبرم سرآمد و دست بر آراستنش نرفت.... شايد تقدير چنين بود كه عيناً برايتان نقل كنم. اميدوارم كه دير نشده باشد....
از اين بالا
كمي بالاتر از خاك سياه شهر
از اين گوشه
كمي ساكتتر از غوغاي خاموشان
همين كنج اتاق كوچك شعرم
همين پشت شكاف كوچك ديوار زندانم
نگاهم رو به سوسوهاي آن پايين
همان پايين پرغوغاي روز پيش
همان پايين خفته در شبي سرد است
و امشب... آه امشب هم
شبي سرد است
و سرما دست گرمش را
به روي شهر نخوتبار ميسايد
كه شايد اين تن خفته
ز سرما ... يا ز گرمايش
چه ميدانم؟!....
به خود آيد!
و من اين گوشه تنهايم
و شايد گوشهاي ديگر تو هم تنها
و ما تنهاي تنها در كنار هم
و شب تنها
و شايد ماه هم تنها
كنار آنهمه چشمان چشمكزن
و آن بالا
همان بالاتر از هفتآسمان و عرش و اسرافيل و ميكاييل
خدا تنها
من اين تنهاييم را با صدا در هم ميآميزم
صداي آه....
صدايم مينشيند پشت شيشه... تيره و نمناك
و سوسوهاي شهر و شب
به زير پردهاي از آه ميغلتند
دلم آرام ميگيرد
دمي از كوري سردم
دمي كوتاه
و بعد از آن
دوباره اين منم تنها
و شهر زشت سوسوزن
و درسي تلخ
كمي از جرعه آخر
كه با هم با سلامي پاك نوشيدم
هنوز اينجاست
و سرما سخت
به يادت جام ميگيرم
سلامي باز بر ساقي
و مينوشم
درونم شعلهاي آهسته ميگيرد
و من زاييدنش را جشن ميگيرم
و او خشنوديم را خوب ميفهمد...
و ميخندد
نگاهم مانده بر شهر است
و بر سوسو و چشمكهاش
درونم آتشي زاينده ميسازد
دلم بر سردي شهر مصيبتبار ميسوزد
پس از آن پنجره باز است
و من هم در ميان شب
كنار شهر سرد خويش
و ميسوزم
كه شايد او
كمي گرما بيابد زآتش جانم
و شايد هم
من از سرديش برگردم
به زندانم
چه ميدانم؟!
پ.ن. تكراري به ضرورت....
زود اعتماد ميكنم
دير بياعتماد ميشوم
اما
سخت جانم
و خيانت را برنميتابم
خنجري را كه بر پشتم فرو كني
در سينهات خواهم شكست.....
در ميان گذر انديشه
چشم در چشم سپيد فردا
تيره چشمان از اشك
دفتر خط خطي عمرش را
با هزاران حسرت ...
حسرت صد تصميم
مرد پيكار تماشا ميكرد.
روزگاري او بود
كه بر اسب سبك تيز و تكش
مينشست و با تيغ
گره كور نبرد سپهش را با خصم
باز ميفرمــــــــود ...
و به يك گردش گرز
پشته ميساخت ز سرهاي سپاه دشمن
و به شوقي بي وصـــف!
كُلَـه و خــود ز سر بر ميداشت ..
چهره بر چهره لشكر ميدوخت ...
و سراسر شادي!
داد ميزد: «هـــــــــــاي!
زنـــده بـــاد آزادي!»
و دگر نيز او بود
كه همانند حكيمي نامي
حكم ميفرمود
بر مجازات گنهكاري پست
يا بر آزادي مردي رنجور
كز سر بيگنهي
در سيهچال زمان
داشت ميپوسيد ...
و اشارت ميكرد:
«كه بس است اين دعوي ...»
و نصيحت ميكرد
و سياست ميكرد
و هزاران اعجاز
به سرانگشت دلالت ميكرد!
و هم او بود كه بر تخت حكومت بنشست
و به شمشير سياست به دل دشمن تاخت
و به هرجاي زمين پاي نهاد
و به هر جاي زمان بال گشود
و ز هر گوشه اين چرخ كبود
حيلتي وام نمود ...
تا بدان حفظ كند مُلكي را
كه ز خون ياران
سرخ بود و رنگين!
گاه با صد آواز
آنچنان لاف شهامت ميزد
كه به ناگاه تنش ميلرزيد
و به يك پلك زدن
ترس در تار تنش مپيچيد
كه سرش از وحشت
سخته ميشد به تنش پنداري ...
و نگاهش ميمُرد
و زبانش ميماند
و شكوهش يكســـر
ميخزيد از پس ترسش تا زير...
با همه قدرت و جاه
مرد ميهن همه روز
تنش از درد عجيبي ميسوخت
درد نيرنگ و فريب
درد تزوير و ريا
درد افيون دروغ ...
آري!
درد او، شهد سياسيون بود!
تاب اين افيون را
خون پالودهاش انگار نداشت
و چنين بود كه اينبار شكستش دادند...
دشمنان مردي ...!
آري! اين بازي پست
اين جدال بي خـــود
همچُنان خنجر نامردان بود
كه به يك ضربت سخت از پسِ سر
زهر در سينه مردان ميريخت ...
و دگر قدرت و جنگاوري و بيباكي
در چنين ناگاهي
بيثمر ميماندند
بيثمرتر از آه...
بيثمرتر از داد ...
بيثمرتر از اشك ...
آري! او نيز افتاد
نه چنان گاه نبرد از اسبش
بلكه اينبار از اصل ...
اصل مردي و غرور ...
و دگر داس تنش
مزرع عمرش را
ميدرود از هرسو!
و در اين گاه درو
در ميان گذر انديشه
چشم در چشم سپيد فردا
اشك ميريخت به فرجام زمين
غُصه ميخورد ز بيداد زمان
و دعايي ميخواند
و سجودي ميكرد:
«كِاي خداوند زمين
گرچه من جان و تنم فرسودهاست ...
دلم اما تپشي دارد باز!
تپش قلب من از گرمي توست...
پس چنان كن كه دراين هنگامه
كه چنين جَذبه تو
ميكشد جان مرا!
نفسم در نفس باد صبا آميزد
و به هرگوشه كه مردياست هنوز
آه من در تن و جانش ريزد
و دگر بار وَطَـــــن!
شهد آزادي و آزادگيَش را نوشد...»
اين سخنها كه به انجام رسيد
سجده بر خاك نهـــــاد
و چنان آه كشيــــد ...
كــآسمان را نفسش لرزانيد
و در آن جذبه دور
غرقه شد جان و تنش ...
آري او نيز به فردا پيوست...!
كرج - پنجم آذر 1384
پ.ن. اين شعر را قبلاً هم پست كرده بودم. اما با حال و هواي اين روزها بيشتر مناسبت دارد تا آن زماني كه براي اولين بار پست شد.
اگر شبها به بامها ميروند تا نام بلند خداوندشان را فرياد كنند....
اگر گرد غم بر چهرهشان پاشيده....
اگر جان ميدهند و خون ميبينند....
اگر.....
نه براي ميرحسين موسوي است
نه براي خودشان
و نه براي اينكه به قول بعضي تحمل شكست ندارند....
بلكه تنها براي يك نكته است:
ميان اينهمه دوست تنها ماندهاند....
و چون درد تنهايي در انبوه جمعيت را درك كردهاند....
نميخواهند ايرانشان را تنها بگذارند
تا قبل از انتخابات آرزو ميكردم كه آخرين مطلبي كه در اين باره مينويسم، همان مطلب چهارشنبه شب باشد...
و آرزو ميكردم كه صبح شنبه برخيزم، در سكوت كامل، بدون حتي تبريكي، پيامي، سخني در خصوص انتخاب ميرحسين موسوي، كه رأي آوردنش براي همه ما بديهي بوده و هست، وبلاگم را به رنگ قبلياش برگردانم و شعر جديدي پست كنم.... انگار نه انگار كه خاني آمده يا رفته....
اما حالا ميبينيد كه نه تنها اينگونه نشد، بلكه رنگ پس زمينه انديشه سبزپوشم را هم سياه كردم...
دوستاني بودند كه پيش از انتخابات مرا از سياهنمايي بر حذر داشتند... حالا خيلي دلم ميخواهد بدانم كه آيا هنوز هم مرا به سياهنمايي متهم ميكنند؟
خيلي دلم ميخواهد بدانم آنان كه به احمدينژاد رأي دادهاند، آيا هنوز هم بر رأي خود استوارند؟
خيلي دلم ميخواهد بدانم كه آيا هنوز كسي در دروغ بودن حرفهاي اين معجزه هزاره سوم ترديد دارد؟
خيلي دلم ميخواهد بدانم كه آيا كسي هست هنوز كه از صميم قلب به اين به اصطلاح مرد احترام بگذارد؟
خيلي دلم ميخواهد بدانم كه آيا.....
خيلي چيزها هست كه خيلي دلم ميخواهد بدانم.....
اما تنها يكي را به قطع و يقين ميدانم: اين پايان راه نيست.....
كي شعر تر انگيزد خاطر كه حزين باشد
يك نكته از اين معني گفتيم و همين باشد
رفقاي عزيز....
اين چند ساعت را حسابي از خودتان مراقبت كنيد
خوب بخوابيد
خوب بخوريد
از خيابان كه رد ميشويد مراقب باشيد
و خلاصه به خودتان برسيد....
ايران اين روزها به وجود تك تك شما بسيار نيازمند است....
تا سحرگاه سبز....
پ.ن. ساعات تبليغ رو به پايان است و ما به دنبال پايان قانونگريزي.... پس من هم قانون را بر چشمانم ميگذارم و تا پايان انتخابات نخواهم نوشت... سحرگاه جمعه رأي خواهم داد و سپس به دامان سبز طبيعت خواهم رفت براي احساس آرامش و تمدد اعصاب براي ماراتن زندگي پس از انتخابات.... به اميد ديدار!