تبليغاتX
مهتابی
من انديشه‌ام را براي ايران سبز پوشاندم....

از اين بالا

كمي بالاتر از خاك سياه شهر

از اين گوشه

كمي ساكت‌تر از غوغاي خاموشان

همين كنج اتاق كوچك شعرم

همين پشت شكاف كوچك ديوار زندانم

نگاهم رو به سوسوهاي آن پايين

همان پايين پرغوغاي روز پيش

همان پايين خفته در شبي سرد است

و امشب... آه امشب هم

شبي سرد است

و سرما دست گرمش را

به روي شهر ‌نخوت‌بار مي‌سايد

كه شايد اين تن خفته

ز سرما ... يا ز گرمايش

چه مي‌دانم؟!....

به خود آيد!

 

و من اين گوشه تنهايم

و شايد گوشه‌اي ديگر تو هم تنها

و ما تنهاي تنها در كنار هم

و شب تنها

و شايد ماه هم تنها

كنار آن‌همه چشمان چشمك‌زن

و آن بالا

همان بالاتر از هفت‌آسمان و عرش و اسرافيل و ميكاييل

خدا تنها

 

من اين تنهاييم را با صدا در هم مي‌آميزم

صداي آه....

صدايم مي‌نشيند پشت شيشه... تيره و نمناك

و سوسوهاي شهر و شب

به زير پرده‌اي از آه مي‌غلتند

دلم آرام مي‌گيرد

دمي از كوري سردم

دمي كوتاه

 

و بعد از آن

دوباره اين منم تنها

و شهر زشت سوسوزن

و درسي تلخ

 

كمي از جرعه آخر

كه با هم با سلامي پاك نوشيدم

هنوز اينجاست

و سرما سخت

به يادت جام مي‌گيرم

سلامي باز بر ساقي

و مي‌نوشم

درونم شعله‌‌اي آهسته مي‌گيرد

و من زاييدنش را جشن مي‌گيرم

و او خشنوديم را خوب مي‌فهمد...

و مي‌خندد

 

نگاهم مانده بر شهر است

و بر سوسو و چشمك‌هاش

 

درونم آتشي زاينده مي‌سازد

دلم بر سردي شهر مصيبت‌بار مي‌سوزد

 

پس از آن پنجره باز است

و من هم در ميان شب

كنار شهر سرد خويش

و مي‌سوزم

كه شايد او

كمي گرما بيابد زآتش جانم

و شايد هم

من از سرديش برگردم

به زندانم

چه مي‌دانم؟!


پ.ن. تكراري به ضرورت....

+ نوشته شده در  88/07/02ساعت 0:47  توسط ع.ك.بينا  | 

من ايرانيم

زود اعتماد مي‌كنم

دير بي‌اعتماد مي‌شوم

اما

سخت جانم

و خيانت را برنمي‌تابم

خنجري را كه بر پشتم فرو كني

در سينه‌ات خواهم شكست.....

+ نوشته شده در  88/06/19ساعت 1:2  توسط ع.ك.بينا  | 

در ميان گذر انديشه

چشم در چشم سپيد فردا

تيره چشمان از اشك

دفتر خط خطي عمرش را

          با هزاران حسرت ...

          حسرت صد تصميم

          مرد پيكار تماشا مي‌كرد.

روزگاري او بود

كه بر اسب سبك تيز و تكش

مي‌نشست و با تيغ

گره كور نبرد سپهش را با خصم

          باز مي‌فرمــــــــود ...

و به يك گردش گرز

پشته مي‌ساخت ز سرهاي سپاه دشمن

و به شوقي بي وصـــف!

كُلَـه و خــود ز سر بر مي‌داشت ..

چهره بر چهره لشكر مي‌دوخت ...

و سراسر شادي!

          داد مي‌زد: «هـــــــــــاي!

                   زنـــده بـــاد آزادي!»

 

و دگر نيز او بود

كه همانند حكيمي نامي

حكم مي‌فرمود

بر مجازات گنهكاري پست

يا بر آزادي مردي رنجور

كز سر بي‌گنهي

          در سيه‌چال زمان

          داشت مي‌پوسيد ...

و اشارت مي‌كرد:

          «كه بس است اين دعوي ...»

و نصيحت مي‌كرد

و سياست مي‌كرد

و هزاران اعجاز

به سرانگشت دلالت مي‌كرد!

 

و هم او بود كه بر تخت حكومت بنشست

و به شمشير سياست به دل دشمن تاخت

و به هرجاي زمين پاي نهاد

و به هر جاي زمان بال گشود

و ز هر گوشه اين چرخ كبود

          حيلتي وام نمود ...

تا بدان حفظ كند مُلكي را

          كه ز خون ياران

                   سرخ بود و رنگين!

گاه با صد آواز

آنچنان لاف شهامت مي‌زد

كه به ناگاه تنش مي‌لرزيد

و به يك پلك زدن

ترس در تار تنش مپيچيد

كه سرش از وحشت

سخته مي‌شد به تنش پنداري ...

و نگاهش مي‌مُرد

و زبانش مي‌ماند

و شكوهش يكســـر

مي‌خزيد از پس ترسش تا زير...

 

با همه قدرت و جاه

مرد ميهن همه روز

تنش از درد عجيبي مي‌سوخت

درد نيرنگ و فريب

درد تزوير و ريا

درد افيون دروغ ...

آري!

درد او، شهد سياسيون بود!

تاب اين افيون را

خون پالوده‌اش انگار نداشت

و چنين بود كه اينبار شكستش دادند...

          دشمنان مردي ...!

 

آري! اين بازي پست

          اين جدال بي خـــود

همچُنان خنجر نامردان بود

كه به يك ضربت سخت از پسِ سر

          زهر در سينه مردان مي‌ريخت ...

و دگر قدرت و جنگاوري و بي‌باكي

در چنين ناگاهي

بي‌ثمر مي‌ماندند

          بي‌ثمرتر از آه...

          بي‌ثمرتر از داد ...

          بي‌ثمرتر از اشك ...

 

آري! او نيز افتاد

نه چنان گاه نبرد از اسبش

          بلكه اينبار از اصل ...

                   اصل مردي و غرور ...

و دگر داس تنش

مزرع عمرش را

          مي‌درود از هرسو!

و در اين گاه درو

در ميان گذر انديشه

چشم در چشم سپيد فردا

اشك مي‌ريخت به فرجام زمين

غُصه مي‌خورد ز بيداد زمان

و دعايي مي‌خواند

و سجودي مي‌كرد:

          «كِاي خداوند زمين

          گرچه من جان و تنم فرسوده‌است ...

دلم اما تپشي دارد باز!

تپش قلب من از گرمي توست...

پس چنان كن كه دراين هنگامه

كه چنين جَذبه تو

مي‌كشد جان مرا!

نفسم در نفس باد صبا آميزد

و به هرگوشه كه مردي‌است هنوز

آه من در تن و جانش ريزد

و دگر بار وَطَـــــن!       

شهد آزادي و آزادگيَش را نوشد...»

اين سخن‌ها كه به انجام رسيد

سجده بر خاك نهـــــاد

و چنان آه كشيــــد ...

كــآسمان را نفسش لرزانيد

و در آن جذبه دور

غرقه شد جان و تنش ...

آري او نيز به فردا پيوست...!

كرج - پنجم آذر 1384

پ.ن. اين شعر را قبلاً هم پست كرده بودم. اما با حال و هواي اين روزها بيشتر مناسبت دارد تا آن زماني كه براي اولين بار پست شد.

+ نوشته شده در  88/04/24ساعت 10:36  توسط ع.ك.بينا  | 

اگر سبزپوشان روزها به خيابان‌ها مي‌آيند، در حالي كه سكوتشان را هوار مي‌زنند...

اگر شب‌ها به بام‌ها مي‌روند تا نام بلند خداوندشان را فرياد كنند....

اگر گرد غم بر چهره‌شان پاشيده....

اگر جان مي‌دهند و خون مي‌بينند....

اگر.....



نه براي ميرحسين موسوي است

نه براي خودشان

و نه براي اينكه به قول بعضي تحمل شكست ندارند....



بلكه تنها براي يك نكته است:

ميان اينهمه دوست تنها مانده‌اند....

و چون درد تنهايي در انبوه جمعيت را درك كرده‌اند....

نمي‌خواهند ايرانشان را تنها بگذارند

+ نوشته شده در  88/03/28ساعت 13:33  توسط ع.ك.بينا  | 

تا قبل از انتخابات آرزو مي‌كردم كه آخرين مطلبي كه در اين باره مي‌نويسم، همان مطلب چهارشنبه شب باشد...

و آرزو مي‌كردم كه صبح شنبه برخيزم، در سكوت كامل، بدون حتي تبريكي، پيامي، سخني در خصوص انتخاب ميرحسين موسوي، كه رأي آوردنش براي همه ما بديهي بوده و هست، وبلاگم را به رنگ قبلي‌اش برگردانم و شعر جديدي پست كنم.... انگار نه انگار كه خاني آمده يا رفته....

اما حالا مي‌بينيد كه نه تنها اينگونه نشد، بلكه رنگ پس زمينه انديشه سبزپوشم را هم سياه كردم...

دوستاني بودند كه پيش از انتخابات مرا از سياه‌نمايي بر حذر داشتند... حالا خيلي دلم مي‌خواهد بدانم كه آيا هنوز هم مرا به سياه‌نمايي متهم مي‌كنند؟

خيلي دلم مي‌خواهد بدانم آنان كه به احمدي‌نژاد رأي داده‌اند، آيا هنوز هم بر رأي خود استوارند؟

خيلي دلم مي‌خواهد بدانم كه آيا هنوز كسي در دروغ بودن حرف‌هاي اين معجزه هزاره سوم ترديد دارد؟

خيلي دلم مي‌خواهد بدانم كه آيا كسي هست هنوز كه از صميم قلب به اين به اصطلاح مرد احترام بگذارد؟

خيلي دلم مي‌خواهد بدانم كه آيا.....

 

خيلي چيزها هست كه خيلي دلم مي‌خواهد بدانم.....

اما تنها يكي را به قطع و يقين مي‌دانم: اين پايان راه نيست.....

كي شعر تر انگيزد خاطر كه حزين باشد

يك نكته از اين معني گفتيم و همين باشد

+ نوشته شده در  88/03/25ساعت 12:28  توسط ع.ك.بينا  | 


+ نوشته شده در  88/03/23ساعت 8:33  توسط ع.ك.بينا  | 

رفقاي عزيز....

اين چند ساعت را حسابي از خودتان مراقبت كنيد

خوب بخوابيد

خوب بخوريد

از خيابان كه رد مي‌شويد مراقب باشيد

و خلاصه به خودتان برسيد....


ايران اين روزها به وجود تك تك شما بسيار نيازمند است....


تا سحرگاه سبز....


پ.ن. ساعات تبليغ رو به پايان است و ما به دنبال پايان قانون‌گريزي.... پس من هم قانون را بر چشمانم مي‌گذارم و تا پايان انتخابات نخواهم نوشت... سحرگاه جمعه رأي خواهم داد و سپس به دامان سبز طبيعت خواهم رفت براي احساس آرامش و تمدد اعصاب براي ماراتن زندگي پس از انتخابات.... به اميد ديدار!

+ نوشته شده در  88/03/21ساعت 1:53  توسط ع.ك.بينا  | 

خيلي‌هامان گفتيم: ميرحسين از بس نجيب است و مؤدب، حريف بي‌حرمتي‌هاي محمود نمي‌شود... حريف دروغ‌هايش و حريف تهمت‌هايش نمي‌شود....

نشستيم به اميد مناظره ديگري كه امشب آنهم برگزار شد و ... نمي‌گويم نااميدكننده، اما خارج از حد انتظار همين خيلي‌هامان بود....

بعد از مناظره ميرحسين و قبل از مناظره شيخ مهدي به دوستي كه موضعش از ميرحسين متمايل شده بود به شيخ مهدي گفتم: حالا آمديم و شيخ هم بر نيامد از پس اين مجسمه دروغ؛ چه كنيم؟ منتظر بمانيم براي محسن خان؟ محسن خان هم اگر نتوانست چه؟ اصلاً چطور است برويم و به همين محمود رأي بدهيم؟ هر چه باشد او در دروغ‌پردازي و افسانه‌سرايي و تمهت و بددهني سرآمد همه است.... در مناظره هم كه به شيوه‌هاي خودش (به قول بعضي‌ها، نمي‌دانم فرار از جلو، فرار از پشت، فرار از كجا) همه را مي‌پيچاند و حريف است. خوب! اگر مناظره ملاك است، همين حالا از من بشنو و برو به محمود رأي بده و خودت را خسته نكن...

خلاصه كلام اينكه: دوستان من!

ميرحسين همه حرمتش به همين صداقت و متانت و صبرش است و همه عزتش به همين چهره مهربان و بي‌شيله-پيله‌گي وملاحت و چيز-چيز گفتن‌هاي دوست‌داشتني‌اش...

حالا اگر كسي را مي‌خواهيد كه دريده باشد و خشن و پررو و عصبي و بددهن و ....... خوب، در همه اين‌ها كه محمود استاد مسلم و بلامنازع است.


و از آن مهم‌تر:

رفقاي مهربان و همراهم!

با حرف كاري درست نمي‌شود. به قول بزرگمرد تاريخ، مولا علي (ع): بزرگ فكر كن، كوچك عمل كن، همين حالا شروع كن.

آري! عمل كوچك ما، كه رأي‌هاي ماست و همين شال‌ها و مچ‌بندهاي سبز كوچك است، همين حالاي حالاست كه به كار ما مي‌آيد براي فكري بزرگ: دولت اميد از آن ماست!


پ.ن. آقا محمود! من به شما علاقه‌مندم!!!!!!! بزرگي مي‌گويد (انگار كه بخواهد درست خطاب به شما بگويد):

همه را مي‌توان براي مدتي فريب داد، بعضي را هم مي‌توان براي هميشه فريب داد،

اما همه را نمي‌توان براي هميشه فريب داد!

+ نوشته شده در  88/03/17ساعت 1:39  توسط ع.ك.بينا  | 

اين روزها برخي از دوستان براي رأي دادن "تيم" نامزدها را ملاك قرار داده و به طرز غريبي ميرحسين را با اين چوب مي‌زنند. براي استحضار اين بزرگواران فقط چندتايي از آنهايي را كه مي‌شناختم از ميان افراد تيم بسيار بزرگ و پر پتانسيل ميرحسين موسوي كه تا كنون حمايت خود را از وي رسماً اعلام نموده‌اند (در مقايسه با تيم 10 نفره مهدي كروبي و يا تيم‌هاي حامي ساير كانديداهاي دهمين دوره رياست جمهوري اسلامي ايران) فهرست كرده‌ام اينجا كه ببينيد آيا اينها آدم‌هاي ضعيفي‌اند يا ما بي‌اطلاعيم!!!

1 - حبيب‌ا... پيمان - بدون شرح

2 - سيد محمد خاتمي - وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي دولت جنگ و رييس جمهور دولت اصلاحات

3 - بيژن نامدار زنگنه - وزير جهاد سازندگي در کابينه ميرحسين موسوي، وزير نيرو در کابينه هاشمي و وزير نفت در کابينه خاتمي (كه شايد تنها شخصي باشد كه در تمام سمت‌هاي فوق موفق عمل كرده و از خود چهره‌اي عمل‌گرا، دورانديش و برنامه‌ريز به جاي گذاشته است.)

4 - محمدرضا عارف - وزير ارتباطات دولت سيد محمد خاتمي

5 - مصطفي معين - وزير علوم سه دوره دولت من جمله دولت سيد محمد خاتمي

6 - مجيد انصاري - معاون پارلماني سيد محمد خاتمي

7 - اسحق جهانگيري  - وزير صنايع و معادن دولت سيد محمد خاتمي

8 - احمد خرم   -  فارغ التحصيل دانشکده فني دانشگاه تهران و وزير راه و ترابري در دولت دوم محمد خاتمي

9 - احمد مسجد جامعي  - وزير فرهنگ و ارشاد دولت سيد محمد خاتمي

10 - معصومه ابتکار - معاون رييس جمهور و رييس سازمان حفاظت از محيط زيست در دولت سيد محمد خاتمي

11 - مرتضي حاجي - وزير آموزش و پرورش دولت سيد محمد خاتمي

12 - محمد ستاري‌‏فر   -  رئيس سابق سازمان مديريت و برنامه ريزي كشور

13 - جعفر توفيقي  - جعفر توفيقي وزير وزارت علوم ، تحقيقات و فناوري در كابينه دوم سيد محمد خاتمي

14 - عيسي کلانتري  - وزير کشاورزي در دولت‌هاي اول و دوم اکبر هاشمي رفسنجاني

15 - سيد هادي خامنه اي - عضو مجمع روحانيون مبارز و نماينده تهران در مجلس ششم

16 - عبدالواحد موسوي لاري - نماينده دو دوره مجلس شوراي اسلامي،  معاون حقوقي -پارلماني و وزير كشور در دولت سيد محمد خاتمي

17 - سيد صفدر حسيني  - وزير اقتصاد ودارايي و همچنين كار و امور اجتماعي در دولت سيد محمد خاتيم و عضو شوراي مرکزي حزب مشارکت

18 - حسين مرعشي  - معاون رييس جمهور و رييس سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري در دولت سيد محمد خاتمي

19 - سعيد حجاريان - عضو شوراي شهر و چهره سرشناس اصلاح‌طلبان در ابتداي دولت سيد محمد خاتمي

20 - سيد محمدرضا خاتمي - دبير كل جبهه مشاركت

21 - محسن صفايي فراهاني  - رئيس سابق فدراسيون فوتبال و رئيس هيات اجرايي جبهه مشارکت

22 - عبدالله رمضان زاده - سخنگوي دولت سيد محمد خاتمي

23 - سيد محمود دعايي  - عضو مجمع روحانيون مبارز و نماينده شش دوره مجلس شوراي اسلامي

24 - الهه کولايي  - استاد علوم سياسي و نماينده مجلس ششم

25 - سيد مصطفي تاجزاده  - معاون سياسي وزارت کشور دولت سيد محمد خاتمي

26 - محمدرضا تابش - نماينده مجلس

27 - احمد پورنجاتي  - مشاور رئيس جمهور در امور مطبوعات و رسانه ها و نماينده مردم تهران در مجلس شوراي اسلامي

28 - صادق زيباکلام - روشنفكر، فيلسوف و سخنور و استاد دانشکده علوم سياسي دانشگاه تهران

29 - علي شکوري راد  - عضوشوراي مرکزي حزب مشارکت و نماينده مجلس ششم

30 - محمد عطريانفر  - رئيس سابق شوراي شهر تهران و عضو شوراي مرکزي حزب کارگزاران

31 - مصطفي کواکبيان - نماينده مردم سمنان در هشتمين دوره? مجلس شوراي، دبير کل حزب مردم سالاري

و شايد از همه جالب‌تر!!!!! -  -

32 - جواد اطاعت  - عضو شوراي مرکزي حزب اعتمادملي

تازه بگذريم از خوش‌چهره و بيادي و خورشيدي كه از حاميان اصلي محمود بوده‌اند ديروز... و امروز در صف ميرحسين سينه مي‌زنند و ابراز ندامت مي كنند مكرراً از اشتباه ۴ سال پيششان.

+ نوشته شده در  88/03/15ساعت 5:11  توسط ع.ك.بينا  | 

اين روزها سيد پيري كه ارادت من به او فراز و نشيب داشته است در تمام اين سال‌ها اما منقطع نبوده، آمده است تا مجالي باشد براي بازگرداندن ايران به ما مردمانش. برخي برايش دستمال سبز بسته‌اند به دست و سر و گردن و دل... و ما به انديشه....

ميرحسين را هيچ گاه فراموش نكرده بودم كه حالا ناگاه بروم ته انباري خاك خورده مغزم و بيابمش و بيارمش و به قول برخي دوستان عزيز، اما بي‌انصاف، جوگير شوم براي رأي دادن به او.... ميرحسين ذخيره اصلاح بود از همان سال 62 كه در اوج برخوردهاي مذهبي حرمت داد به زرتشتيان، اين صاحبان قديمي ملك ايران، و عزت نهاد بر ايشان، همانگونه كه بر ديگر مردمان و صاحبان انديشه و ..... كاري كه آن زمان‌ها برابر شرك بود به گواه بزرگ‌ترهاي ما كه يادشان هست و براي ما نقل مي‌كنند و در برابر بسياري از اين گونه تحجرات ايستاد.

آري!

ميرحسين حالا در برابر تحجري ديگر آمده تا سكوت بشكند و درمان قحط‌الرجال اصلاحات باشد، جايي كه فقط عده‌اي مدعي باقي مانده‌اند و عده‌اي بي‌گناه بدنام شده....

ميرحسين خوشنام است و صبور، متين است و بزرگوار و پناهي براي تمام آنان كه مي‌توانند نجات اصلاحات باشند اما به تنهايي در برابر تهمت‌ها و دشنام‌ها خرد شده‌اند و بدنام....

آري! مي‌دانم ميرحسين اسطوره نيست!

مردي است نحيف و احساساتي كه در برابر موج تهاجم راديكاليسم رقيبان بسيار آسيب‌پذير به نظر مي‌رسد... اما به همان اندازه صبور است و متين، كهنه‌كار و باتجربه و پر از انديشه‌هاي سبز آينده‌پوي...

آنها كه توقع معجزه دارند، به ميرحسين رأي ندهند

آنها كه انتظار ظهور منجي بيگانه را مي‌كشند، ميرحسين برايشان گزينه خوبي نيست

آنها كه به دنبال اتفاقي عظيم اما بي‌دردسرند، ميرحسين به دردشان نمي‌خورد

اما ما كه ايران را عزيز مي‌خواهيم و مي‌دانيم بهايش را بايد با صبر و متانت بپردازيم

و ما كه آرامش مي‌خواهيم و آماده‌ايم تا برايش بجنگيم

مي‌دانيم كه "سبز" تنها انتخاب ماست در اين قمار رنگارنگ كه متاعش تمام هستيمان است.

+ نوشته شده در  88/03/15ساعت 4:57  توسط ع.ك.بينا  |