دوستي ميگفت: حكايت فشارهاي جديد حكومتي و ما، حكايت افغاني و بلدرچينه.
پرسيدم: حكايت افغاني و بلدرچين؟
گفت: آره ديگه! آخه افغانيا عاشق صداي بلدرچينن. اما بلدرچين تو قفس نميخونه، واسه همين وقتي بلدرچينو ميگيرن، يه هفته اول اونو تو مشتشون ميبندن و همه جا با خودشون ميبرن... تو بازار، تو خونه، همه جا....
بعد از يه هفته، بلدرچينو ميندازن تو قفس! اونوقت بلدرچين از خوشحالي يه بند ميخونه! فكر ميكنه به چه آزادي بزرگي رسيده....
گفتم: تف به اين ....
آه اگر حسين ميدانست كه بعد از او قومي به نام او خون يكديگر را ميريزند....
آه اگر حسين ميدانست كه دين جدش پس از او بازيچه ناكسان و ناكثان ميشود....
آه اگر حسين ميدانست كه مسلماني دكان پستترين مردمان خواهد شد....
آه اگر حسين ميدانست كه هزاران سال مردم بر سر خويش خواهند زد، اما اندكي هم حتي ... ذرهاي هم محض رضاي خداي حسين، مرام انساني او را و آزادگيش را، همان كه ميگفت «اگر دين نداريد، آزاده باشيد» را نخواهند شناخت.....
اما حسين ميدانست....
آري ميدانست همه اين آينده شوم را، اما بايد حجت تمام ميشد... كه شد .... و باز و دوباره هم شد...
با تو سخن ميگويم پسر علي!
آري با تو اي زاده زهرا!
با تو اي برادر حسن كريم!
تو كه خون خويش را مايه آبروي صدباره دين پيامبرت نمودي...
اينك ببين
در اين گوشه دنيا، كساني براي آزادگي جان ميدهند به رسم تو و خاندانت....
و حتي هل من ناصر ينصرني هم نميگويند....
چه ميدانند كه هزاران سال است فرياد هل من ناصر تو بي جواب مانده است.
پ.ن. بداهه، ظهر تاسوعايي ديگر
اول- شعر معروف حميد مصدق بود:
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
دوم- پاسخ منتسب به فروغ فرخزاد به اين شعر حميد مصدق از نگاه دخترك: (البته از لحاظ زماني شايد بعيد باشد، اما به هر حال پاسخ شاعرهاي است به اين شعر حميد مصدق)
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
سوم: پاسخ جواد آقاي نوروزي كه مدتي است وبلاگ ترانههاي پاپتي را به روز نميكند:
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت
و خوب شما چي فكر ميكنيد؟ ميشه من ساكت بمونم؟ نميشه كه خوب!
پس قريحه ما طبق معمول راه افتاد براي پر كردن جاي خالي پدر، باغبان، همسايه....
و اين شد نتيجه:
من دويدم آري!
و تو ميپنداري
كه چنين در پي سيبي بودم
يا پي دزد گرفتن؟ نه رفيق!
من از اين رو پي تو
آنچنان سخت دويدم كه به ناگاه هراسي به دلم راه گشود
سگ صاحبخانه
باز بود آن شب در گوشه باغ
بله! آن شب كه تو مسروقه شيرينت را
با دو دستت به عزيز دل من ميدادي
چشم من سايه دو كودك را
در ته باغ شناخت
و دلم باري ريخت...
بيل افتاد ز دستم و دويدم سويت
تا كه چشمم به تو افتاد و فروغ دل خويش
و بله! لحظهاي دستم رفت....
اما...
........
و تو جان بابا!
كاش ميدانستي
كه به انداختن سيب به خاك
دلم من را به زمين افكندي
خندهات زهر شد و در دهن بابا ريخت
و گريزت از من
قلب من را آزرد
......
پسر همسايه
سيب صاحبخانه
دخترم! جان دلم!
همه از دست من آن شب رفتند
و از آن پس، چه فراوان، نقل هر محفل بود: «سيب دندانزده افتاد به خاك»
و كسي از دل من هيچ نگفت
سيب هم باري
يادي از اين دل خونين ننمود
آخر اين دل انگار
قدري اندازه يك سيب نداشت
پ.ن. ببخشيد كه طولاني شد. ننوشتيم، ننوشتيم، حالا كه نوشتيم.... آما نوشتيم!
سالها بود... بله سالها بود كه خانهام را براي جستن او ترك كرده بودم. همه آرزوهايم را، همه انديشههايم را، تمام دوستانم را و حتي تمام دستنوشتههايم را كه به اندازه شراب 7 ساله دوستشان داشتم ترك كرده بودم. ديگر يادم نميآمد كجاي دنيا خانه من بوده است. چهره ياراني را كه عشقشان زندگيام را روشن ميكرد، ديگر از يادم رفته بود؛ خاطره محوي شده بود از كلماتي كه شك داشتم شنيدهام يا دوست داشتم شنيده باشم. همه اينها براي يك لحظه بود، همان يك لحظه، همان يك لحظه لعنتي....
در اين سالها، انديشيدن به خودم را به كل فراموش كرده بودم. شب هر جا فرا ميرسيد، آسمان جلِ من بود و صبح كه بر ميزد مدتي بود آنجا را براي بازديدنش ترك كرده بودم. براي ديدن اويي كه شبي ميان مهماني، شبي كه دوستانم تولد مرا جشن گرفته بودند، آري شبي كه تنها خاطره رنگي زندگي من بود، ديدمش. چشمان سياه درشتش را كه گرم و خمار بود و جگرم را سوزاند. آن شب كت مخملي جگري تن كرده بودم با شلوار چرم قهوهاي، چكمه سياه و پيراهني آبي. مثل يك نقاشي قرون وسطايي بود. شاهزادهاي كه از شكار برگشته و مغرور موفقيتاش، به سلامتي اسلحهاش همه را به شراب دعوت ميكند.
اما من از شكار برنگشته بودم؛ به شكار هم فكر نميكردم؛ روحم هم خبر نداشت كه قرار است شكار شوم كه او را در ميان شادي مهمانها ديدم كه داشت مستقيم به من نگاه ميكرد و لبخند ميزد، درست صاف توي چشمهايم نگاه كرد.... آه! قلبم هنوز از نگاهش تير ميكشد... موهاي سياهتر از چشمانش را به خاطر دارم كه تيره و نمناك، لخت ريخته بودند روي شانههايش و از آنجا به روي انحناي تنش سر خورده بودند پايين تا موازات سينهاش. دست چپش را گذاشته بود روي كمرش، انگار كه خسته باشد و با دست راستش گيلاس را بالا گرفته بود، كه تقريباً خالي بود، مثل نگاه من.
آري! آن شب هم مثل آن لحظه لعنتي، مثل همه آن سالها نگاهم خالي بود، چون ذهنم خالي بود. يادم نميآيد چه كسي اين را گفته است، شايد هم خودم نوشته باشم، كه چشم روزنهاي است براي ديدن انديشههاي ديگران؛ چه حرف احمقانهاي! البته براي من هميشه اينطور بود. خودم خوب ميدانستم كه نگاهم ذهنم را لو ميدهد. انگار پنجرهاي باشد كه ديگران بتوانند صورتشان را به آن بچسبانند و با حايل كردن دستهايشان در تاريكي داخل اتاق پشت آن، همه چيز را ببينند. اما آن شب نتوانستم از پنجره آن چشمان درشت و صيقلي، بخوانم كه آن پشت، پشت آن صورت گندمگون كه از فرط نوشيدن گل انداخته بود، چه ميگذرد.
سالها بود كه اين انديشه مرا با خود از اين سو به آن سو كشانده بود و كم كم رؤياي دانستن آن تبديل شده بود به بزرگترين خواسته زندگيام. تمام اين روزهاي بيشمار آن قدر محو آن خواسته بودم كه يادم ميرفت براي زيستن بايد نيازهاي عادي بشري را پاسخ گفت. مثل سگي ولگرد شده بودم. نه ميدانستم به كجا بايد بروم و نه رسم رفتن را ميدانستم. تنها چيزي كه برايم روشن بود، اين بود كه ميخواستم او را بيابم و از راز انديشههايش در آن شب، در آن آخرين خاطره رنگيام بپرسم. واي خداوندا! لعنت به من. لعنت به آن لحظهاي كه فهميدم اشتباه ميكردم. لعنت به تمام آن روزهاي سياه و خاكستري كه صرف اين خواسته كردم. نه براي اين كه او ارزشش را نداشت، نه ابداً! هنوز هم حاضرم تمام عمرم را براي ديدن دوباره ... و صدباره ... و هزارن باره او رنج بكشم. به اين خاطر اين را ميگويم كه خواستهام عبث بود. راستي چه اهميتي داشت كه او در آن لحظه چه ميانديشيد؟ مهم اين بود كه من ميبايست به چه ميانديشيدم.
اما من خاطرم نميآمد. تا آن لحظه لعنتي به خاطرم نميآمد كه آن شب به چه انديشيده بودم. آن شب كه او ايستاده بود و با نگاه عميقش و با لبخندي كه لبان سرخ كوچكش را آتش زده بود به من نگاه ميكرد. نفرين به من كه يادم نيامده بود.
در تمام آن سالها با خواستهاي عبث رنج كشيده بود و اين رنج نه تنها جسمم را، كه روحم را و انديشهام را نيز فرسوده بود. بوي تعفني را كه از من مشام ديگران را ميآزرد هيچگاه حس نكرده بودم. هيچگاه لكنتي را كه بر زبانم، كه روزگاري زبان سخنوري بليغ بود، رسيده بود درنيافتم. هيچگاه بر بيساماني انديشههايم، كه سامان هزاران مقاله و دستنوشته بود، پي نبرده بود. هيچگاه تركي را كه بر قلبم، كه مأمن هزاران قلب شكسته ميشد، افتاده بود نفهميدم. آه! هزاران بار آه! و چه كمفايده....
تا آن لحظه شوم. تا آن لحظه عوضي! وقتي كه او را -كه به همان طراوت و شادابي، بالاي رودخانه، روي حفاظ پلي خم شده بود و در حالي كه مثل بچهها پاهايش را از پشت تكان ميداد، به رودخانه خيره شده بود- ديدم. لعنت به من، لعنت به جسارتم، نه! حقيقتاً جسارتم تنها نقطه مثبت آن لحظه بود؛ لعنت به بيفكريم در روزهاي بيشمار پيش از آن.
آري! او را يافته بودم و هيچ فكر نكرده بودم كه دخترك عاشق من است. عاشق من در آخرين خاطره رنگيام. و من، به جاي اينكه خود را شايسته اين عشق نگه دارم، براي دريافتن پاسخ پرسشي بياهميت، تمام سرمايه بشريام را خرج كرده بودم. نميدانم چرا خودم را به رودخانه پرت نكردم، اما از اين بابت به خودم ميبالم. شايد اين تنها چيزي است كه از آنها لحظه لعنتي باليدني است. آن لحظه شوم كه ميتوانست عزيزترين لحظه زندگي من باشد و لذيذترين لحظه زندگي دخترك. آري! ديگر در اين شكي ندارم. آن لحظهاي كه خودم را به چشم برهم زدني كنار او ديدم و تازه آن لحظه بود كه دريافتم نميتوانم كلمهاي بر زبان بياورم، نميتوانم به چيزي بيانديشم، افكارم گريخته بودند، قلبم، روحم، انديشهام و حتي پيكرم ترك خورده بود و .... واي! او دستم را گرفت و دلسوزانه.... نفرين به من! آري از سر ترحم سكهاي به من داد.... و من نتوانستم بگويم كه گداي چشمانش بودم.
آري! امروز خوب ميدانم كه اشتباه از من بود كه براي يافتن پاسخ پرسشي بياهميت، همه شايستگيهايم را فدا كرده بودم. فداي هيچ! آري! خوب ميدانم، امروز كه سرش بر شانهام و دستانم در گيسوانش است خوب ميدانم كه پاسخ را ميدانستم و آنچه بايد براي يافتنش تلاش ميكردم، تمام او بود. و باز خوب ميدانم كه براي اينهمه شايستگيهاي من كافياند، اگر آنها را در راه خرج نكرده باشم.
پ.ن. اين واقعاً اهميت دارد كه براي رسيدن، در راه، شايستگيهايت را خرج نكرده باشي.
یعنی چند نفر از مردم ایران؟
آوردهاند كه روزي روزگاري در آن روزهاي ماقبل تاريخ، اشقيا نهال درختي را از آن سوي آبها آوردند و در خاك ايرانزمين پروردند تا از او درختي برآمد به نام: «مدرسه مختلط تيزهوشان» كه بنا بود در سايه آن نگهدارندگان مُلك مَلَك ببالند و جاننثاران درگاه خداوندگار اشقيا، كه البته به آداب مؤدبه مسلح باشند و علوم جديده، غافل از آن كه چنين فرهيختگاني را خداوند هيچگاه بنده و جاننثار احدي نيافريده و چنين عالماني را كسي راه بر فرمانكشي نبرده.
تا آنكه ديرترك، اوليا سررسيدند و اشقيا را بيرون ريختند؛ غافل از اشقيايي بس اشدّ كه در پي آنان بر ملك پاي نهاده بودند. پس بنيان ظلم كه ميرفت كنده شود، دوباره اميد پا گرفتن در او پديدار شد و از نشانههايش اين بود كه افراطيونِ اشدالاشقيا تبر بر بن درخت و سايهنشينان فرهيختهاش نهادند به آن جرم كه: اينان دوستان مَلَكاند و دشمنان مُلك. حال آنكه عالماني بودند و فرهيختگاني از جنس همان اوليا، اما اندكي جوانترك.
باري تبرها بر تنه و ساقههاي درخت كوبيدند و آزارها بدو رسانيدند، تا ديگراني از نسل اوليا نزاري درخت را ادراك كردند و بيگناهي سايهنشينان فرهيختهاش را. و باز مرهمي بر زخمهاي درخت گذاشته شد در روزهاي آغازين تاريخ. اما اشدالاشقيا -كه اگر رحمت رهنمايي خداوند ارحمالراحمين هنوز بر ايشان عطا نشده است، به اميد حضرتش اگر بشود خلقي در امانند- آن روزها به تبر زدن ادامه دادند با اين بهانه كه: از اين جماعتِ -به ذعم ايشان- مذهبگريز خيري به اسلاميت مسلمين نميرسد. اما بالاخره مردي از تبار دين كه هم ملبس به لباس حجتيت اسلام بود و هم مفتخر به دكتراي علوم جديده، ميانه را گرفت و درخت بيچاره را از خراب شدن بر سر سايهنشينان جوان و نوجوانش نجات داد و به حمايت همين مهندس سبزي كه امروز همه ميشناسيمش، اين درخت شاخهشكستهي بناستوار را از زير دست و پاي اشقيا بيرون كشيد و نامش را «سمپاد (سازمان ملي پرورش استعدادهاي درخشان» گذاشت. نام او جواد اژهاي بود كه هيچگاه افتخارش را از حجتيت اسلام و دكترايش نگرفته بود، بلكه تمام آناني كه او را ميشناسند، ميدانند كه او شرفش را و آبرويش را و بزرگياش را از مردانگياش براي پرورش اينهمه استعداد درخشان كه زير سايه سمپاد پرورش يافتند، كسب كرد كه گوارايش باد اينهمه شرف و آبرو و افتخار.
تا اينجاي قصه را من البته يادم نميآيد و درك نكردهام. اما اينها شنيدههايي است كه اسلاف من گفتهاند و در تاريخ و ماقبل تاريخ اين سرزمين مكتوب است و آيندگان نيز خواهند دانست.
و اما از آنجاي قصه بگويم كه خود شاهدش بود. همان روزگاري كه در اولين سالهاي دهه هفتاد خورشيدي مژده آوردند براي نوجوان 12 سالهاي كه روزگاري من بودم، كه سايهنشين درخت سمپاد شدهاي به همراه صدي از دختران و پسران هم سالت. و من كه نميدانستم چه موهبتي برايم فراهم آمده است از بركت هديه ذات اقدس الهي، بيتفاوت پا نهادم به مدرسهاي كه نه عظمتي داشت، نه دبدبهاي و نه كبكبهاي. خانهاي اجارهاي بود در گوشهاي دووووووووووووووورِ دووووووووووووووووووور از شهرم كه به واسطه اينهمه دوري هرروز چند ساعتي به آمد و شد ميان خانه و مدرسه ميگذراندم. حقيقتش را بخواهيد، خوشخوشانم نبود كه هيچ، احساس بيچارگي و مصيبتزدگي داشت خفهام ميكرد، كه كمكم حس خوش در كنار دوستان بودن و با معلمان حقاً عاليمقام نشستن، مذاق تلخ شدهام را به گسي و به سرعت شيريني كشيد، تا جاييكه اين خانه كوچك اجارهاي، با آن بعد فاصله و البته (تا يادم نرفته) مشقت مشقهاي دولا پهنا و نمرههاي نيملا عرض همين معلمان عاليمقام، شد بهترين جاي دنيا برايم. هنوز هم كه به دنبال علت اين معجزه ميگردم، در حيرت و عجب ميمانم. انصافاً نه كلاس درستي داشتيم، نه حياط بزرگي، نه تخته عظيمي داشتيم، نه لابراتوار غريبي، نه كتابخانه آنچناني داشتيم نه كامپيوتر اينچناني (منظورم همين است كه دارم باهاش تايپ ميكنم). حقيقتش اين است كه بزرگترين سرمايهمان همنشينيمان با يكديگر بود و دوستيهايمان و پس از آن معلمان مشفق و عاليمقام.
القصه! اين خانه اجارهاي به حمايت اكبر آقاي هاشمي رفسنجاني و كابينهاش، كه بيش از همه فحش شنيدهاند از خلقا... (حق و ناحقش را كاري ندارم)، و البته تلاشهاي بيدريغ آقا جواد كه اگر اذن بدهد ميخواهم بگويم آقا جواد سمپادي به جاي آقا جواد اژهاي، و پيگيريهاي مرد بينظيري كه معلم بود و معلم بود و معلم بود، و اكنون در ميان ما نيست، آرام آرام تبديل شد به مدرسهاي معمولي كه فقط يك شيفتش مال بود و اگر سرويسي دير ميآمد ميريختندمان بيرون (چون شيفت مقابل پنبه بود و ما ظاهران آتش). آن روز را يادم ميآيد كه رفتيم مدرسه جديد. منتهاي آمالمان بود كه محقق ميشد گويي..... بزرگ بود و دو طبقه.... كلاس هم زياد داشت..... خيلي زياد....... تا اين سالها فقط ما پسرها بوديم و خبر نداشتيم كه سر آن 50 دختر ديگر چه آمده. البته اسلاف و اعقابمان نيز بودند.
بعدتركها نيز مدرسهي خودِ خودِ خودمان را برايمان ساختند و كنارش مدرسهي خودِ خودِ خودِ دخترها را. چه رويايي بود اين يكي.... باورش را نميكنيد كه چههمه كلاس داشت..... 20 تا!!!!!!!! و سه طبقه بود با زيرزمين و آزمايشگاه و دفتر و دستك و لابراتوار و زمين فوتبال و واليبال و بسكتبال و منظومهي شمسي گردانِ وسط حياط و برو و بيا و ...... اما حقيقتش را بخواهيد، باز هم وقتي از راهنمايي به دبيرستان ناگزير بوديم از گزينش مجدد و ممكن بود بعضيهايمان بروند و بعضي ديگر بيايند، تنها غصهمان از جدايي بود و از دوري همديگر. كه همين هم شد و عدهاي رفتند و جديديهايي آمدند كه حالا ديگر حسابي برايم قديمياند. بخوب يادم هست، با آنكه مانده بودم، غصه خوردم.
خلاصه كه ديگر آن سالهاي آخر، درختي ستبر را بالاي سرمان حس ميكرديم كه خيال ورمان ميداشت با تبر و ارهبرقي كه هيچ، با بولدزر هم كسي نميتواند شاخهاي از شاخههاي استوارش را بشكند. اين درست همان سالهايي بود كه دولت از اكبر آقا به سيد محمد رسيد و من با همه ارادتي كه به اين سيد خندان دارم ناچارم در باب قصه اين درخت بگويم كه اولين تبر را همين سيد زد بر پيكره درخت استوار سمپاد. سيد خندان با فشار اين و آن، سازمان ملي پرورش استعدادهاي درخشان را به زير اخيه وزارت آموزش و پرورشي برد كه سالها كجانديشان آنجا كمينش را كشيده بودند. هر چند كه دورهي آقا محمد هم به خير گذشت، اما همين شد كه در دولت نهم، كه دولت افراط و افراطيگري بود، نوحجتيهايها و كهنهافراطيون بر ريشهي اين سرو ستبر كوبيدند تا بالاخره «سازمان ملي پرورش استعدادهاي درخشان» يا همان سمپاد عزيز ما (كه روحش شاد باد) آنچنان استحاله شد كه همان افراطيون با تغيير نامش به «شكوفايي استعدادهاي درخشان» يا به قول خودشان «شاد»، شاديشان را از بركندن كهنهنهال سمپاد، چنين ابراز كنند.
حالا آن دفتر و دستك و دبدبه و كبكبه، كه در اين سالها دو چندان شده است، به كاخ عظيم اما ويرانهاي ميماند كه فرهيختگان از به سايهاش رفتن اجتناب ميكنند و كودكان از ميهمانياش ميهراسند.
اما از همهي اينها بدتر اين است كه اگر ليستي از دانشجويان و فارغالتحصيلان و اساتيد دانشگاههاي معتبر خارج از كشور را جمع كنيد و ليست فارغالتحصيلان سمپاد را كنارش بگذاريد، انگاري كه عمده ليست دومي را كات و پيست كردهاند در اولي و آنان كه ماندهاند، كه هر كدام سرمايهاي از سرمايههاي اين مملكتاند در لباس دكتري، مهندسي، پزشكي، مديري و يا كارشناسي ارزشمند، همه انديشه رفتن دارند و امروز و فرداست كه دل بكنند و پرواز كنند از اينهمه جور، كه چون پرنده آزاد آفريده شدهاند و آزاد باليدهاند و طاقت اينهمه ميله و قفس را ندارند.
و اين آخر قصه، تنها يك كلام ميماند:
رحم ا... من يقرا فاتحة مع الصلوات
پ.ن.
وطن! وطن!
نظر فكن به من كه من
به هر كجا غريبوار
كه زير آسمان ديگري غنودهام
هميشه با تو بودهام
هميشه با تو بودهام
تقديم به همهي سمپاديهايي كه رفتند... و تقديم به همهي سمپاديهايي كه ماندهاند .... هنوز!!
من نبودم....
موثثثثاتتتت بود!!!!!!
پيش نوشت:
اي ملعون
آري با توام
همين تو كه ندا را به خاك انداختي
راستي با صداها چه خواهي كرد؟
و شمايل روح خدا پاره كردي
غافل از آنكه روح خدا بلند است
و سهرابها را
و محسنها را
و علي را دست آخر
به خون كشيدي
و نفهميدي كه صدها....
نه هزاران هزار سهراب و محسن و علي برخاستهاند
آري با همين تو
با تو اي ملعون
كه خون خدا را دستآويز فتنهات
و بازيچه اميال بيارزشت نمودي
و مكر كردي
غافل از آنكه خيرالماكريني هست
تو اي ابترالابترين
و اي انكرالمنكرين
پشتم تشنه خنجر توست
بيا بدرّان اين كتف را
اما تمام توانت را براي دريدنش بكار گير
و بدان
كه خنجرت را در سينهات خواهم شكست
و فرياد خواهم زد
هل من ناصرٍ ينصرني؟!
كه خداوند ناصر بيپناهان است.....
نوشتار: (اين نوشته به مناسبت عزاي حسين بن علي كه جانم فداي نامش باد، دو سال پيش، در اربعينش به قلم اين حقير نوشته شد. اكنون سندي است بر ارادت سبز كوچكي چون من بر بزرگي چون او و يادوارهاي است كه امروز معنايي ديگر دارد)
پيامبر خدا كه پرگشود براي رفتن، محيا كرده بود توشه خويش را.... و نيز توشه امتش را براي هزاران هزار سال سفر بيخطر.... هر چند كه ميدانست امت بنياسراييلاش يك شبه گم خواهند كرد توشه هزاران سال سفر را و به لَهلَه خواهند افتاد پس از لختي لاشهخواري به يافتن توشه پاك!
آري! پيامبر پرگشود و بزرگمرد تاريخ ماند كه: «خانهنشيني نتوانست تيغ برنده كلامش كُند كند» و كوثر كه: «زخم قفل در نتوانست شرح صدرش را، حتي اندكي، بكاهد...» و خانداني كه يتيمي از عزتشان نكاست و از كرمشان و قرآن: «كه ملعبه دست نامردمان...نشد!»
و امتي كه لاشه خوردند و لاشه .... تا جگرشان به آتش كشيده شد و پاره پاره شد و عطش جاي آب را به كور هم نشان داد: «خانهاي كه برترين عالم در آن بود...»
پس باز تاب نياورد ريههاي گنديدهشان بوي عطر عزيز او را و نامردمي كردند و بدكينگي و سنگ زدندند و دشنام دادند و خنجر خيانت كشيدند و ...
و كوثر بود كه: «..... نبود!» و بزرگمرد تاريخ كه: «نفرين بر مردانگيشان كرد» و بزرگسرداراني كه: «داغ مادر و برادر... به داغ پدرشان نزديك ميشد» و قرآن كه: «بر سر نيزه.... نشد!»
عاقبت شمشير بر طاق آسمان فرياد كشيد و خون گريست از نغمه رستگاري بزرگمرد تاريخ تا مسلماني ننگي شود بر مسلمانان... كه روزي عزتي بود!
ديگر زمانه، باز خنجر بود و زهر كه بر كرامت كريمترين انسانها ... كه بر كرامت انسانيت انسان بوسه ميزد و ميريخت و خستگي تاريخ از ناشايستگي ما...
و كوثر بود كه: «...نبود!» و بزرگمرد تاريخ كه:«حسرتش جاريتر بود هر زمان» و خانداني و كرامت انسانيت انسان بود كه: «خون رنگ شد... بارها» و عزت انسان كه: «خون گريست!» و قرآن بود كه: «دستاويز تجارت ناكث تاجران... نشد!»
اما اين روزها ستارهها به ياد ميآورند سقوط ديگري كه مسلماني را به قعري پستتر ميكشاند و انسانيت را به تنزلي نو. نامردمان عهد شكستند و سگي پيشه كردند و... نه سگ شريف است! آن پيشه كردند كه جز از بني بشر برنيايد.... و عهدها خواستند از عزيزترين عزت انسان، آنگاه كه خود پيشهشان عهدشكني بود و زمين شرمنده بود و آسمان در حيرت!!
و او، كه خوب ميدانست چاره را، حجت تمام كرد و تابيد بر آخرين روزنههاي نيمهباز خانه عزت بشر كه داشت در لجنزاري عميق فرو ميرفت. پس پا بر سرزميني گذاشت كه نامردي بر او پاي ننهاده بود و پاك بود.
و آنجا وضو ساختند اندك چشمهاي گشوده بشر در معيتش با آب پاك طينت او و نماز گذاردند بر قبلهاي كه ديگر تنها از ايشان بود...
آري! خون خدا در رگهاي او بود تا بدان قلب خشكيده زمين را باز از لذت تپيدن پر كند تا ابد؛ آنچنان كه كسي نتواند بازش دارد باز از تپش ... و چنين كرد...
ميانه رقصي بود آري آن روز! رقص روان پاك انسان بر آسمان با آهنگي كه طنينش غمگين بود و شاد و هم ابدي.... كه در ازل پروردگار ايشان نوشته بود.
و شعري بود از عزت و خون و حماسه كه پرده پرده جان ديوان را دريد.
و حكايتي از جاودانگي...
و اشكهايي كه از چاه تجميع آنها چشمه چشمه خنده روييد براي انسان، تا ابد...
و مسلماني كه ناسزا بود ديگر....
چونان كه هر مذهب ديگري پيش از آن...
و خردمند سرزمين آناهيتا بود، دور از خدايگان دروغين آتشمزاجش...
و ناخداي بحر اعظم بود، به دور از تمسخر دشمنان و خيانت خويشان....
و فرمانرواي خوشالحان بود، با عظمت اسطورهاياش ....
و وارث فرمان زمين، تكيه داده بر عصاي جادويياش....
و بتشكن نخستين بود، آرميده در گلستان صدق خويش...
و شاهزاده خوش سخن مصر بود، رها از نافهمي و نافرماني مردمش ...
و روان پروردگار، ايستاده، بالگشوده و استوار، بر صليب عشق آتشينش،...
و .....
و دليل آفرينش.... با لبخند هميشگياش....
و بزرگمرد تاريخ.... با استواري آرامشبخشش...
و كوثر ... كه چشمه مهر بود... و بود....
و كرامت انسان... كه آرام بود چون پدر....
و ديگر خون خدا بود... ريخته بر زمين... و دريا بود.... بر نيزه.... منزل به منزل....
و عزت انسان... كه در كنار همه خوبيها، در كنار پدر، در كنار مادر، ايستاده، لبخند ميزد. درست مانند روزي كه جدش لبخند ميزد بر زنجيري كه به بهشت ميكشيد انسانها را و ايشان از آن گله ميكردند.
و ضجهاي كه هزار سال است به گوش ميرسد از بيكسي انسان
و مرثيهاي كه هزار سال است بر مسلماني خويش ميخوانيم...
و رودها كه بر سرزمين عراق، هنوز انتظار عباس را مي كشند...
و زخمها كه زينب را ميخواهند...
و عسل كه شرمنده كلام قاسم است...
و ماه كه اكبر را گم كرده است...
و تير كه بوسه بر گلوي اصغر را از ياد نميبرد...
و من در شگفتم: آسمان چرا از هم نميپاشد؟!
پسنوشت:
و باز انسان است اين روزگار
كه خون خويش را سلاح ساخته
و از بيكسي آزرده است
و كرامت حسين را ميجويد
در ميان نامردماني كه حسين را با عين عربده ميزنند....
درختي بود از الفاظ شيرين
سپيد و سرخ و آبي، سبز و رنگين
به گردش دوستاني نغمهپرداز
همه شاعر، نه ... عاشق، اهل پرواز
يكي چون كشتي مواج بر آب
يكي ديگر چو لالايي مهتاب
يكي چون من اسيري قعر چاهي
يكي چون او فريني، پادشاهي
همه شعرش چو نامش بود «قيصر»
درخت دوستي را نامش افسر
و قيصر بود و يك دنيا ترانه
و اشعاري ظريف و عاشقانه
به سر انديشههايي سبز و ميگون
كه پاييزي نشد از دور گردون
چو تابستان گذشت و گشت پاييز
بديدش چرخ باز از شور لبريز
دگر چون چندي از آبان گذر كرد
ستمهاي خزان در او اثر كرد
دل پاكش نياريد اين ستم تاب
چونان پروانهاي شد سوي مهتاب
پريد و دوستان را بازبگذاشت
دگر سوي حبيبش راز بگذاشت
و ما مانديم و گفتاري چنين خُرد
و پاييزي كه ظلمش صبرمان برد
چنين در انتظار سبز گشتن
و يا از خويش و از گردون گذشتن
به ديدارت چه مشتاقاست قيصر
دلي كز زجر ياران گشته پرپر
تو رفتي شعرت اما در دل ماست
و نامت چوب لاي چرخ اينهاست
رفيق اينجا پرستوها اسيرند
اگر از جور صفاكان نميرند
برادر من دلم اينجا گرفتهاست
زمين را خون عاشقها گرفتهاست
نميخواهم من اين آشفتگي را
به دور از عاشقي اين زندگي را
دگر يا خواهم آمد سويت اين بار
و يا خورشيد خواهد بود در كار
پ.ن. وقتي قيصر پريد، من مشغول خواندن شعرش براي دوستي بودم و فرداي آن روز، مرثيهاي از زبان من در رثاي او جاري شد. امسال هم شب سالگرد او، در خواب و بيداري، شعري آمد به خوابم يا خيالم يا انديشهام... نميدانم! خواستم دستي در آن ببرم، اندكي بيآرايمش، اما صبرم سرآمد و دست بر آراستنش نرفت.... شايد تقدير چنين بود كه عيناً برايتان نقل كنم. اميدوارم كه دير نشده باشد....